|
|
|
|
One More Day
میترسم از نبودنت از فردا از غریبه ها تو که نباشی ترس هست، اضطراب هست، تنهایی هست... کاش لااقل تو میرفتی؛ دیگر این همه درد نداشت...
+
تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 2:58 نويسنده آتنا
|
Just Take A Deep Breath
بادام، رایحهی خوشیست برای موهایَم به آن شرط که یک نفر استشمامشان کند...
+
تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 20:48 نويسنده آتنا
|
In Rainy Days
روی ایوان پُر شده از ظرف و ظروف، "از کجا معلوم که سی و ششم ِ بهار هم اینطور ببارد؟" مامان گفت؛ داشت میرفت برای گنجشک و یاکریم ها برنج بریزد گوشهی دیوار...
+
تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 19:49 نويسنده آتنا
|
Wish You Were Here
چه امروز و دیروز که هیچ کس در این خانه نبود جز من، چه فردا که همه می آیند؛ فرقی نمیکند تو که نباشی، من تنها هستم...
+
تاريخ جمعه 25 فروردین1391ساعت 16:52 نويسنده آتنا
|
Missed Here
از همینجا پیدا شدم، خوانده شدم، دوست داشته شدم... مگر میشود فراموشش کرد؟ مگر میشود لطفش را ندیده گرفت؟ مگر میشود رها کرد این گیجگاه را؟ تکیه گاه شده است برای من، خودش که نه، همان که آمد، خواند و ماند؛ دوستش داشتم، دارم، میدارم... مگر میشود آب و جارو نکرد ، دستمال نکشید محل ِ دوست داشتن را؟ برای او می نویسم که با آهنگ ِ اینجا بغض میکند، اشکهایش را پنهان میکند و من خودم را به نفهمی میزنم...
+
تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 5:8 نويسنده آتنا
|
I Can Feel It
هنوزم میشه بعد از کلی بدبختی کشیدن و ناامید شدن از رحمتش به این فکر کنی که حالا که اینطوره اصلاً باهاش لج میکنم؛ وقتی اون قول و قرار سرِش نمیشه، چه فایده که بخوام و تلاش کنم که خوب باشم؟! بعد یهو وسط دو دل بودنات، حضورشو حس کنی، ببینیش، بشنویش... آ خدا هنوزم ایمان دارم بهت؛ هرچند دارم سخت پیش میرم، اما مرسی که نگهم داشتی تا نیوفتم!
+
تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 23:47 نويسنده آتنا
|
Keep Going
هرکسی که میاد توو زندگیمون یه روزی میره؛ دیر یا زود! از خانواده گرفته تا همکار و همسایه و دوست... البته منظورم مُردن نیست، منظورم عدمِ حضوره، نبودنه! دیر یا زودش زیاد مهم نیست به نظرم، مهم اینه که چطو میشه که میره؟! و شاید مهمتر اینه که اون آدم باید بره، اون آدم نباید بمونه، نباید دوست داشته بشه، نباید دیده بشه... همهی اینا رو میپذیرم، رفتن، نبودن، نخواستنِ اون آدما رو، همهی اینا رو میپذیرم، اما با اشک، با دلهره، با حسادت، با تهوع، با نفرت، با سکوت...
+
تاريخ سه شنبه 27 دی1390ساعت 22:10 نويسنده آتنا
|
Memorable YALDA Night
یلدای پارسال تا صبح نشستیم قول دادیم، عهد بستیم؛ ضمیر من و تو شد "ما" و خندیدن، گریهکردن، بوسیدن، حسرتخوردن، حرفزدن... شدن "افعالِ مشترک"
+
تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 23:58 نويسنده آتنا
|
365days passed
بودنَت را و خودَت را هر کدام جداگانه جشن میگیرم... مبارکم باشی!
+
تاريخ جمعه 18 آذر1390ساعت 22:45 نويسنده آتنا
|
Miss U
هر سال مثِ امشب میومدم اونجا؛ یه دستمال بسته بودی به سرت، یه کفگیرِ بزرگ دستت بود و تا کمر خم شده بودی توو دیگِ برنج. عرقِ پیشونیتو پاک میکردم، از تهدیگ برام میکشیدی و رووش خورِش فسنجون میریختی، میگفتی "اینو همینجا بخور عمو جون، برا خونهم میدم ببری" امسال اما نشستم توو خونه، برات فاتحه خوندم... تف بهت روزِِگار!
+
تاريخ دوشنبه 14 آذر1390ساعت 22:7 نويسنده آتنا
|
|
|